سالهاست
نگاهم
به قاب خالی در
خشکیده است
بی تو می خندم
بی تو می گریم
بی تو خیس باران می شوم
و زورقی از جنس زمان
مرا به حضور بی انتهای تو
نزدیک تر می کند
سالهاست
با تو بودن
مرده است
| پاييز من |
سالهاست
نگاهم
به قاب خالی در
خشکیده است
بی تو می خندم
بی تو می گریم
بی تو خیس باران می شوم
و زورقی از جنس زمان
مرا به حضور بی انتهای تو
نزدیک تر می کند
سالهاست
با تو بودن
مرده است
گاهی
به خواب
دیدن تو
خواب و خیالی
بیش نیست
گاهی
آنقدر
دوری
که نزیدیک ترین
خاطره ها
هم
گویی
خواب و خیالی
.........
و
حتی گاهی
سرابی
بیش نیست!
خسته ام
از اين همه بيداد
چه بي رحمانه
ادا مي كنند
واژگان بزرگ
را
اين كوچكان
زر اندود
درون تهي
و
چه ددمنشانه
تازيانه مي زنند
بر تن آزادگي
اين آزادگان
نيمه جان
خسته ام
از اين همه بيداد
اشاره اي كن
تا باز گردم
به آغاز.
تنها بودم
از ديار
آرامش و اطلسی
تنها بودم
خيس باران
زير آسمان پاييز
تنها بودم
و
سالهای دور
تبارم را
رعدی سياه
تباه کرده بود.
. . . . . . .
اما
تو
دقايقی از باغچه خانه ام
آلو چيدی
و
من تنها نبودم.
حال که
ميروی
باز
تنهايم
و
در انتظار
باران و پاييز
هرگزچتر تو را
فراموش نمی کنم.
ده روز
مانده
به انتهای ترانه ات
به انتهای شاديهای کودکانه ات
جادوی گرم مادرانه ات
حضور سبز شاعرانه ات
ده روز
مانده
به انتها
و
من هنوز
بی باران
بی باد
......
دفترم
عطش مشق تو را
می جويد.
دوباره باران
نرم و لطيف
بی تو باريد
دوباره برگ
زرد و خيس
بی تو افتاد
دوباره مهر
سرد و خاموش
بی تو گذشت
دوباره کودک
گريان و دلتنگ
بی تو خوابيد
کاش پاييز من باور داشت
دستهای مهربان تو ديگر
چتری برای گونه های خيسم ندارد.
آه از اين در انتظار خود نشستنها
آه از اين در آيينه خود نديدنها
آه از اين قلبهای فرسوده از تکرار
آه از اين قلمهای خالی از رفتار
آه از اين دستهای زخمی و تبدار
آه از اين دلهای شکسته و بيمار
آه از اين.....همه دلم گرفت
دلم گرفت
پر پرواز ميخواهم و
خواهش آسمانی دستهای تو.
| POWERED BY PERSIAN WEBLOG |